آرزو کن
سلام به کی آخه؟! فقط سلام به مامانم و محب که به یادم بودن همین! تازه آقا محبم زیر مجموعه مامانمه زیاد به فکرم نبوده پس فقط سلام به مامانم! خوبی قربونت برم؟! مامان ببین چه بی معرفتن آخه واسه کی واسه چی؟! حتما الان میگی واسه من واسه تو که هر روز میحرفم شیطونه میگه حذفش کنم راحت بشم از فکرش گفتم بعد یه ماه میام کلی سراغمو گرفتن تولدم و بهم تبریک گفتن! ولی دریغ و درد از یکی که یادش باشه حالا که فکر میکنم میبینم غیر تو... هیچکس سارا رو یادش نیست! دلم گرفت! دلم شکست! اه... منو بگو میخواستم کلی بنویسم بیخیال خودتو عشقه! میدونی که درس دارم کنکور دارم مهندسم اینکه ندیده بگیری این غیبت ۴۶ روزه منو اگر مخاطبم تنها تو باشی که حرفی نمیمونه چون این ۴۶ روز تنها کسی که ازم خبر داشته تو بودی اما اگه بخوام با بقیه بحرفم... بیخیال من دل ندارم با کسی قهر کنم. آشتی بی معرفتا مدرسه ها شروع شده درسام سخت شده مرداد کنکور دارم دوباره افتادیم دنبال تفریح ۱۴ مهر با بچه ها رفتیم شهر بازی پارک ملت! ۱۶ یا شایدم بیشتر دختر و چندتا از مامانا!!!! دیدنی بود ۲۷ مهر که تولدم بود و شما یادتون نبود به خاطر آقای شریعتی جونم بردم معلم متره و برآورد و عناصر جزئیات ماست وگرنه بچه ها که... ولی بی انصافی نشه چندتاشون واسم کادو آوردن مدرسه بردمون سینما اول به ۳تا ساختمون سر زدیم بعد آقای شریعتی بردمون کوسنگی(کوهسنگی) تقریبا یه پارکه که کوه داره من نمیدونم چه ربطی داشت به ساختمون ولی اونجام خیلی چیزا یاد گرفتیم کلیم خندیدیم چون... با کمال خجالت دخترای گنده وسط پارک رفتیم تاب سواری و سرسره و... خلاصه درس میخونیم خوش میگذرونیمو... در من نیرویی است نیروی گریز ازابتذال و من به خوبی ابتذال زندگی و وجود را احساس میکنم. فروغ فرخزاد یه کتاب خوندم محشر بود اتفاقی پیداش کردم از اسمش خوشم اومد خوندمش خیلی خوب بود اسمش هست: روی ماه خداوند رو ببوس! انقد خوشحالم انقد خوبم انقد به خدا نزدیکم انقد از این دنیا بی نیازم انقد پاکم که باورت نمیشه دنیا! به من باختی منو نتونستی داغون کنی! << خداحافظ >> سلام فکر کن من؟ منی که سالی یه بار یه چیزی مینوشتم دارم دوباره مینویسم!!! اینم از دیوونگی روزگاره ها! من الان یه آدم فوقه شادم!البت به ظاهر دوستان! اصل کارم همین ظاهره باطن کشکه تو این دوره زمونه! از اول ماه رمضون شدیدا تغییر کردم اینم کار خداست ها! حالا ریا نشه ها از اول ماه رمضون دارم روزی یه جزء قرآن میخونم! با تلوزیون میخونم اما بعضی روزا که نمیرسم اون ساعت بخونم عقب میمونم آخه خود خنگم که بلد نیستم خوب قرآن بخونم! ولی یاید برسم انقدم اعصابم خورد میشه وقتی نمیخونم! دوم میرسیم به اینکه سالای پیش فقط گشنگی میکشیدم اما امسال همه چیزم روزه است! کار خداست ها مثلا:حجاب قبل افطار محجبه میشم جالب اینجاست تابلو معلومه من آدم محجبه ای نیستم ملت تو خیابون بازم بوق میزنن!!!! انقد بدم میاد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! از اینکه کسی بهم زل بزنه هم بدم میاد! از اول ماه رمضون آرایشم نمیکنم قبلشم نمیکردم البته در کل من زیاد قرطی نیستم ها ولی... حالا ریا شد بیخیال عرضم به حضور شما که خوش میگذره در کل! یه چیزی بگم وقتی میخوام پست بدم اگه اولش حرف نزنم خفه میشم هر بارم تصمیم میگیرم یه کله برم سر اصل مطلب نمیشه آخرشم باید بحرفم راستی حالا یکم راجع به اصل مطلب توضیح بدم: یادمه سال دوم راهنمایی سال ۸۴ معلم انشا ما گفت یه انشا بنویسید راجع به زندگی! منم اونموقع ها زیاد شعر میگفتم!من در کل اینجوریم یه مدت هر روز ۱۰ تا شعر میگم یه مدتم اصلا شعر نمیگم! خلاصه منم که خلاق یه شعر ۳ صفحه ای گفتم و رفتم سر کلاس تا شعرو خوندم اومد بوسم کرد گفت با اینکه تنبلی اما این کارته جایزه رو بگیر منم تو عمرم از این کارتا که مال بچه خر خونا بود نگرفته بودم ذوق مرگ شدم ولی وقتی میخواستم بخونم صدام میلرزید قلبمم تند میزد جلو ۳۰ نفر آدم خیلی واسم سخت بود فقط ۱۲ سالم بود! چند روز پیش یه متن دیگه راجع به زندگی نوشتم! حالا هر دو رو مینویسم ببینید وقتی ۱۲ سالم بود چه دغدغه هایی داشتم حالا بعد از ۴ سال چه دغدغه ها و افکاری دارم. راستی یه چیزی من همیشه دیکته هام (۰) بود غلط املای هامو ببخشید.
(زندگی) زندگی جاده ای است بی انتها زندگی عشقی است پر مهتوا زندگی از این دریا به آن دریا سفر کردن است زندگی چشمان تبدار بیدار نگاه داشتن است زندگی در ذهن من جاده ای است با کویر و دریا با کوهستان و بیابان زندگی قدمهای بلند روی برگهای پاییری است زندگی برف سفیدی است زندگی فکر عمیقی است زندگی پرواز در آسمان طویلی است زندگی آهنگ دلنوازی است گاهی هم آهنگ دلخراشی است! زندگی غم عزیز است زندگی گلبرگ دوستی دارد زندگی دوستی صمیمی دارد زندگی راز و رمزی دارد به تندی باد زندگی خاطره دارد به آرامی آب زندگی اشک ریختن کناره پنجره زندگی قدم زدن با دلهره زندگی شمعی سوزان زندگی دلی هراسان زندگی بودن و ماندن روی برگ نشانه داشتن زندگی قناری است ساکت زندگی مرغ عشقی است بی جفت زندگی عروسکی است صامت زندگی خنده های ساختگی زندگی گریه کردن یواشکی زندگی در دل دیگران تیره شدن است زندگی دل به دریا زدن است زندگی گوشه ای خزیدن و بیصدا دل بریدن است زندگی آرام آرام به انتها رسیدن است زندگی... راستی زندگی چیست؟!! ۱۳۸۴
زندگی نگاه سرد مردی است به نگاه گرم دخترکی تنها! زندگی تحقیر عشق زن در مقابل هوس مردهاست! زندگی مرگ احساس است زیر گلوله های سهمگین منطق! زندگی تنها نگاه نگران خداست و دیگر هیچ! و اگر خدا نبود...! زندگی قتل عام احساس است زیر ضربات قاتلی به نام عشق! عشق قاتل است قاتل دل! زندگی مرگ احساس است!مرگ عشق! زندگی مرگ مجنون هاست! زندگی دگر زندگی نیست زندگی جسم رنجوری است تنها! که روح ندارد! جسم خسته ای است که شکسته شده! زندگی وقتی شکشت روحش مرد! زندگی بی آنکه بخواهد مرده است! و حال تنها نگاه نگران خدا به این جسم خسته است و دیگر هیچ! و اگر لحظه ای تنها لحظه ای سایه ی خدا از سر زندگی کم شود... این جسم خسته ام در هم میشکند! زندگی نگاه نگران خداست و دیگر هیچ! ۱۳۸۸ اگه یکم تو نوشته هام دقیق بشی میبینی هر دو بار منظور از زندگی سارا ست نه زندگی! هر دو بارم حال و هوامو نسبت دادم به زندگی یعنی اگه مثلا اونموقع یواشکی گریه میکردم نوشتم زندگی گریه کردن یواشکی! و زندگی هم واقعا حال و هوای هر فرده. وقتی این متن رو نوشتم پیش مامان جونیم بودم(مامان بزرگم) وقتی واسش خوندم متن رو گفت ولی اگه عشق نباشه زندگی معنا نداره همه چیز عشقه! گفتم آره توجه کن نویسنده از خیلی عشق ها گریزونه ولی هنوزم عاشق خداست! خداحافظ ! شرمنده ام واقعا شرمنده ام واسه همه بی معرفتیام به خدا میام حرفاتونو میخونم نظرهایی که میدین اما... هیچ دلیل قانع کننده ای واسه این سکوتی که تازگیا ازش استفاده میکنم ندارم! شاید خیلی خسته ام نمیدونم! اگرم به روز کردم کار یه آدمه خوله که دوره افتاده گیر میده به ملت برین آپ کنید البته خودمم به فکرش بودم ولی نمیشد! خب از کی درد ودل نکردم؟! امسالم تموم داره میشه ها شوخی شوخی! امتحانا که تموم شد یه مسافرت مزخرف چند روزه رفتیم که کاش نمیرفتیم! موقع انتخابات...!بی خیال سیاست! بابا علی میخواد بره چین من و مامی و خواهر و برادر ۸ ماهه هم... شاید رفتیم ترکیه که دل بابا علی بسوزه بهمن کنکور دارم بعد امتحانای خرداد ۴۰روز کار ورزی(ورذی یا ورظی یاورضی) تیر و شهریورم دو تا کنکور دیگه!!!بیخودی سنم زیاد شد! باور کن هنوز ۱۶ تموم نشده ها داداشم مثه ماه شده وقتی میخواست بیاد ازش متنفر بودم! ولی حالا عاشقشششششششششششششششششم! انقد که مظلومه صداش در نمیاد. خلاصه که... سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست تو یه رویایه کوتاهی دعای هر سحر گاهی شدم خواب عشقت چون مرا اینگونه می خواهی من آن خاموشه خاموشم که با شادی نمیجوشم ندارم هیچ گناهی جز که از تو چشم نمیپوشم تو غم در شکل آوازی شکوه اوج پروازی نداری هیچ گناهی جز که بر من دل نمیبازی مرا دیوانه میخواهی ز خود بیگانه میخواهی مرا دلباخته چون مجنون ز من افسانه میخواهی شدم بیگانه با هستی ز خود بیخودتر از مستی نگاهم کن نگاهم کن شدم هر آنچه میخواستی سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست بکش دل را شهامت کن مرا از غصه راحت کن شدم انگشت نمای خلق مرا تو درس عبرت کن بکن حرف مرا باور نیابی از من عاشق تر نمیترسم من از اغراق گذشت آب از سرم دیگر سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست تا حالا شده یه شعر بدجوری به دلت بشینه طوری که فکر کنی از دل تو داره میگه انگار داره حرف تورو میگه این شعر همینطوری بود!بد به دلم نشست! یکی یه نقش میخواست توی نمایشنامه ی غم انگیز پست قبلی نقشی نداشتی چون هنوزم هستی و باید باشی اگر از اون دو سال دل خوشی داشتم ازش فراری نبودم تو اشتباه من نبودی تو کسی بودی که میخواستم باشی! دوستم باشی دوست می خواستم و خواستم اهلیت کنم ولی نشد دوست داشتم دوستم باشی ولی نشد! خب دیگه این پست بدونه هماهنگی قبلی بود متاسفم اگه بده به خوبی خودتون ببخشید. عزت زیاد! می خواستم برم ولی نرفتم این وبلاگ مثه یکی از دفترهای شعرمه نمیتونم دورش بندازم! مثل یه دفتر خاطرات! از این دنیای مجازی گریزونم! می پرسی چرا؟!! چون... واسه چی بنویسم؟! کی نگرانمه؟ بیخیال واسه دل خودم مینویسم! یه خدایی هست که هر چقدم بد باشم دلنگرانم باشه... آخرین بار کی نوشتم؟! آهان ۱۳ فروردین بود! فردا شبش چقد مزخرف بود چقد آرزوی مرگ کردم و نشد! اینم مهم نیست! با خودم درگیرم بیشتر با خدای خودم! اما با همه ی این درگیری ها یه زندگی فوق شاد و عادیو میگذرونم! مشکلم همیشه همینه خنده از این لبای لعنتی حتی تو اوج گریه هم دور نمیشه! شاید این به نظر خوب بیاد ولی عذابم میده! البته خوشی زده زیر دلم شاید! ولی این خوشی در حدی نبود که بزنم به سیمه آخر و قید این زندگی و وابستگی هاشو بزنم! این مدت همش به مهمونی گذشت! تولد یکی از دوستام! تولد آرتین داییم خواهرم! مهمونی گرفتم بچه هارو دعوت کردم یه صبح تا شب رفتیم باغ مریم اینا! تولد شبنم پیتزا کات! و الانم که بعده هر امتحان کافی شاپ! چقد تفریح؟!!! خیلی بچه ام نه؟! یکی نیست بگه دردت چیه؟!!! عاشقی؟! بدبختی؟! بی پولی؟! دردت چیه؟! میخواستم آخر امتحانا پست بدم ولی شاید دیگه نیام همینطور که الان نمیام! دوران دنیای مجازی من تموم شد! از همی شماها به خاطر کوتاهی این چند وقت معذرت میخوام. نظراتونو میدیدم به وبلاگاتون سر میزدم اما نمیگفتم که هستم! با خودم میگفتم واسه کسی مهم نیست و واقعا هم نبود!!!
یکی درون وجودم:از خدا چی میخوای؟! من:مرگ! ـ اون که حقه!همه میمیرن! ـ آره اما من زودتر از همه میخوام برم! الان میخوام بمیرم! ـ دوست نداری بمونی؟ ـ چیزی نیست که نگهم داره! ـ ازدواج؟! ـ مسئولیت زندگی واسه همه سخته منم نمیخوام. ـ دوست نداری مادر بشی؟! تو که عاشق بچه هایی! ـ اگر اون دنیایی که میگن باشه اون دنیا مادر میشم! ـ دوست داشتی بری مکه نمیخوای بری؟! ـ روحم میره !اون دنیا پیش خود خدام خونشو میخوام چی کار؟! ـ فردارو نمیخوای؟ ـ اصلا! ـ عشق؟! ـ دروغه!! ـ آرزو هات چی؟! ـ خیلی وقته که دیگه آرزویی ندارم شاید هیچ وقت نداشتم! ـ چرا میخوای بمیری؟! ـ اینجا واسم کوچیکه میخوام برم اینجا خسته شدم دارم از پا می افتم! ـ هنوز برات خیلی زوده! ـ نه! خیلی هم زود نیست به اندازه ی کافی گناه دارم لذتی هم نیست توی دنیا که بخوام تجربه اش کنم! ـ خانواده ات چی؟ ـ مطمئنن براشون مهمه اما بعد ۱سال براشون عادی میشه شایدم زودتر! ـ از مرگ نمیترسی؟! ـ واسه چی بترسم؟! مگه مرگ این نیست که به خدا برسی؟! ـ گناهات؟! ـ قبلا فکر میکردم گناهی ندارم اما همچین بی گناهم نیستم! خدا آمرزنده است خدا رحیمه خدا بزرگه شاید ببخشه... اگرم نبخشید حقمه گناه کار باید مجازات بشه! ـ مثل اینکه تصمیمتو گرفتی اما نا امیدی گناهه! ـ آره اما باور کن امیدی نیست!هر چقدر فکر میکنم نیست اگرم باشه من ترجیح میدم نا امیدش کنم! ـ گناه خود کشی چی؟! ـ من نخواستم خودکشی کنم از خدای خودم خواستم منو ببره! ـ اگه نبره چی؟ ـ شاید انقد زجر کشیدم که خودم خودمو کشتم! ـ پس گناهات زیاد میشه! ـ نمیدونم! چی کار کنم؟! ـ امیدوار باش خدا بزرگه! ـ بزرگه اما...انگار با من قهره! ـ قهر نیست مگه حضورشو حس نمیکنی؟! ـ حس میکنم!آره حس میکنم پیش خودم اما جایی که دارم دق میکنم و بهش محتاجم انگار قایم میشه مثل مادری که وقتی بچش داره گم میشه میره یه گوشه وایمیسته نگاش میکنه ببینه بچش چی کار میکنه! ـ اون خداست بزرگه میدونه که باید چی کار کنه شاید لازمه! ـ کجاش لازمه؟! لازمه که من از شدت بی کسی دق کنم و حتی خدای خودم بهم اهمیت نده؟! این لازمه؟پس من توی این دنیا به کی دل خوش کنم؟! یه بنده اگر خداشم بهش اهمیت نده بهتره بمیره!!! ـ چرا انقدر به مرگ فکر میکنی؟! یعنی راه دیگه ایی نیست؟! ـ تو بگو چه راهی هست؟! ـ صبر کن! ـ واسه چی صبر کنم؟! من آرزویی ندارم!باید چی کار کنم؟ من هیچ راهی به ذهنم نمیرسه! دلم این دنیارو نمیخواد! خدایا نمی خوای یه دل خوشی کوچولو واسه ادامه ی این راه بهم بدی؟! ۱۰/۲/۸۸ پس خداحافظ شاید برای همیشه! عید همه مبارک قبل اینکه سال نو بشه کلی غصه داشتم... داشتم به پوچی میرسیدم! وقتی سال نو شد هم چیزی عوض نشد...
امروز چهارشنبه ۲۸/۱۲/۸۷ اصلا ۸۸ رو حس نمیکنم! این خیلی بده! نمیگم خدا ازت نگذره میگم خدایا شکرت! خیانت این نیست که اگه کسیو دوست نداری واسه اینکه دلش نشکنه بگی دوسش داری تا خودش به این نتیجه برسه که به درد هم نمی خورید! خیانت اینه که ادعا کنی عاشق کسی هستی خودتو صادق وپاک نشون بدی اما معلوم بشه دروغ میگی و آدم خوبی نیستی! ۸۷/۱۲/۳۰ تا ساعت ۲:۴۵ در جاده بودیم! لحظه تحویل سال غریب بود! این بار یکم ۸۸رو حس کردم من نه ذوقی دارم نه شوقی و نه آرزویی! راستی چرا زنده ام؟! مگر آدم بدون آرزو هم زنده میمونه؟! هیچ چیز و هیچ کس برام مهم نیست!!!! ۸۸/۱/۱ شادم اما شادی لحظه ای ! خدایا من هیچی نمیخوام!ولم کن!بزار بمیرم!خسته شدم! ۸۸/۱/۲ چقد تنها شدم! خدایا از تو بیش از همه دلگیرم! من به تو گفتم و تو باور نکردی هر روز بیشتر از روز پیش گرفتارم کردی! گناه من چیست؟! ۸۸/۱/۳ این بیماری از تنم بره بیرون اینم یه آرزو!(مریض نیستم مشکل دارم!!) امروز روزی بود که خندیدم چه جالب! آدمه بی آرزو و بی هدف میتونه به همین لحظه های لعنتی خودش هم بخنده! اما تنها همین لحظه های کنار هم بودن! آی خدا دلگیرم ازت! آی زندگی سیرم ازت! ۸۸/۱/۴ خواب!خواب!خواب! خواب داروی فراموشی هاست! جمع خانواده خوشحالم میکنه اما بعد از اینجا چه کنم؟! هدف؟!آرزو؟!شوق؟!عشق؟!امید؟!فردا؟! هیچی نیست! ۸۸/۱/۵ خدایا چه هستی چه نیستی! چه دوسم داری چه نداری! من بنده ی توام تو منو فرستادی این پایین! خودم نخواستم بیام از دنیای تو دلگیرم سیرم دیگه نمیخوام ولی مجبورم! تو باید مراقبم باشی تو مسئول من! خنده ی تلخ من از گریه غم انگیزتر است کارم از گریه گذشته که به آن می خندم ۸۸/۱/۶ خسته ام خسته ی خسته! هر روز خسته تر از دیروز! همین وبس! ۸۸/۱/۷ معبود ومعشوقی بهتر از یوسف پیامبر! یعنی خدا!یعنی تو! آره! راست میگه بهتر از تو خودتی! مواظبم باش.تنهام نزار هیچ وقت. من بی تو هیچم! ۸۸/۱/۸ آخرین روز سفر! رفتن از شهری که زادگاهم نیست اما از زادگاهم بیشتر دوستش دارم! دوست ندارم برم اما چه امروز چه فرادا باید بریم. همه میریم! ۸۸/۱/۹ ساعت ۴:۴۵ بعد از ظهر رسیدیم مشهد بعدم رفتیم عروسی! ۸۸/۱/۱۰ چه جالب یه آدم غریبه موقع سال تحویل به فکر من بوده!!! که چی بشه؟! به حال هوای من میگن دوره ی پوچی! ۸۸/۱/۱۱ تازگیا همش گریه میکنم! یه جایی خوندم وقتی دلت گرفت اینو بگو: یا حی یا قیوم یا لا اله الا انت اسئلک ان تحیی قلبی الهم صلی علی محمد وآل محمد و عجل فرجهم. همش گریه میکنم اینو میگم! ۸۸/۱/۱۲ بعد یه مدت نماز صبح خوندم کلی دعا کردم با اون بالایی حرف زدم! دیگه زیاد به مرگ فکر نمیکنم هنوز باید زندگی کنم!! ۸۸/۱/۱۳ امروز سیزده به دره اما ما جایی نرفتیم! مگه قراره همه برن بیرون؟! به خاطر آقا داداشه ۳ ماهه که سرما نخوره! شبم کل فامیل بابام که مشهد هستن تقریبا ۳۰ نفر اومدن خونمون هر شب تا صبح بیدارم فرداش تا ظهر خوابم پس فردا پدرم در میاد! هیچ کاریم نکردم! شنبه هم باید کار عملیه تنالیته که ۲۰ نمره هم داره و مال آخر ترمه تحویل بدم
رفتیم شهر بابام بعدا راجع بهش توضیح میدم!! فردا هم ۱۴ فروردینه اینم از ۱۳ روز من! خیلی وقته اینجوریم!!! به نظرتون وضعیتم نگران کننده است؟! خداحافظ... روزا میگذره... ورود یه داداش به زندگی شیرینه در صورتی که فکرشو نمیکردم! اين روزا ميگذره... اينو مطمئنم كه هيچ كاره خدا بي حكمت نيست! اما مگر من چه گناهي كردم كه منو با خودم... با وجدانم... درگير كرد؟! من! مني كه حتي تشخيص نميدادم... مني كه درك نميكردم... كسي به من نگفت... اين آرزو ها... اين آرزوها كه بر اثر نگاه به ديگران در دلم جا گرفته... آرزوهايي كه مرا در بند خود كشيده... چه آرزوي عبثي در اين دنياي كثيف! چرا من؟! خدايا...؟! اون موقع كه نميفهميدم! چرا؟!
اين روزا اصلا بوي عيد نمياد! چرا؟! فردا چهارشنبه سوريه... حالم از چهارشنبه سوري بهم ميخوره!! دلم گرفته! تا سر حد مرگ دلم گرفته! اي خدا ... چه آپ مزخرفي! هر وقت ميام اينجا با چشم گريون ميام وقتي ميخندم! وقتي شادم هيچكدوم حرفامو نمي خونيد! ولي در اين جور مواقع مياين نصيحت ميكنيد! دلداري ميديد! هي... خداحافظ!!! واقعا ممنون از این همه توجه!!! امروز نمی خواستم آپ کنم ولی شد... توی زندگیم هیچ وقت کسیو نداشتم مثل بقیه دخترا ... میدونید که چی میگم؟! تا اینکه یه روزیی یه بابایی خوب اومد تو زندگیم!!! دوباره به این زندگی لعنتی امیدوارم کرد متاسفانه! مجبورم کرد باور کنم هنوزم آدم خوب پیدا میشه هر روز براش دعا میکنم تا مامانم برگرده! آره دیگه عشق اون میشه مامان من شما هم دعا کنید برگرده آخه بابایی داره از دست میره... این شعر واسه بابایی عزیزتر از جونمه تنها کسی که این روزها نگرانمه...! آره من یه عمره تنهام و باید تنها بمونم همه چیم خالیو سرده باید تو سرما بمونم تنهایی واسم یه درده نمیگم که راحتم من اما سرنوشت همینه واسه زندگی من اگه تو بری میمیرم میدونم که خیلی سخته اما تو برو پی اون که از نگاه تو گذشته قصه ی من خنده داره واسه ی مردم این شهر حسرت چشمای خیسم نباید برات بشه سد تو باید بری پی اون که یه روزی مهربون بود کینه ای به دل نگیر برو اون منتظرت بود غصه ای نیست تنها بودن آخه من همیشه تنهام تو باید بری که روزی چشیدی طعم یه همدم تو و اون یه روزی بودین مثل تمام مردم شهر حسرت با هم بودن ها واسه من شده یه درد نگران لحظه هایم دیگه نیستی این مثل مرگه حسرت وجود خوبت تا آخر مثل یه زخمه زخم تازه ای که هیچ وقت از رو قلبم محو نمیشه مگه یکی بیادو جاتو تو قلبم بگیره واسه داشتن یه همدم عمریی تنهایی کشیدم اما واس خاطر چشمات از این آرزو گذشتم واسه بغض قشنگت که جلو چشام ترک خورد گفتم من چیزی نمی خوام فقط دوباره برگرد آخه کم بود غصه ی من که تو هم داغون شی پیشم ذره ذره آب بشی جلو چشمای تر من من گذشتم از خودم تا یه روزی باشی خوشحال فقط کاش اون روزو ببینم که دیگه نباشی تنها همدم روزای سردت که یه روزتلخ گذاشت رفت بیادو بمونه پیشت تا همیشه واسه فردات ۸۷/۱۱/۲۱ اگه بده ببخش بابایی حرف دل گاهی قافیه نداره شرمنده! خداحافظ...
اونوقت تو میگی بیا بنویس بیا بنویس!![]()
![]()
واسه همین دیر اومدم از همین جا ۱۰۰ تا بوس واسه![]()
![]()
![]()
با این حال هنوز مهر شروع نشده
خیلی هم خوش گذشت![]()
شیرنی بردم مدرسه بچه ها کوفت کنن![]()
فردای تولدمم روز دختر بود
۲روزبعدشم با آقای شریعتی رفتیم بازدید از ساختمانهای در حال ساخت![]()
![]()
![]()
قلبی که دوست بدارد، قلبی که دوستاش بدارند
قلبی که هديه کند، قلبی که بپذيرد
قلبی که بگويد، قلبی که جواب بگويد
قلبی برای من، قلبي برای انسانی که من ميخواهم
تا انسان را در کنار خود حس کنم.
درياهای چشم تو خشکيدنيست
من چشمهای زاينده ميخواهم.
پستانهايات ستارههای کوچک است
آن سوی ستاره من انسانی ميخواهم:
انسانی که مرا بگزيند
انسانی که من او را بگزينم،
انسانی که به دستهای من نگاه کند
انسانی که به دستهاياش نگاه کنم،
انسانی در کنار من
تا به دستهای انسانها نگاه کنيم،
انساني در کنارم، آينه ای در کنارم
تا در او بخندم، تا در او بگريم...
خدايان نجاتام نميدادند
پيوند تُرد تو نيز
نجاتام نداد
نه پيوند تُرد تو
نه چشمها و نه پستانهايات
نه دستهايات
کنار من قلبت آينه ای نبود
کنار من قلبت بشری نبود... ![]()
![]()
![]()
بعد افطار...!
یه کوچولو ندید بگیرید![]()
![]()
شما ببخشین به بزرگی خودتون![]()
!!!!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دارم ![]()
![]()
ادامه مطلب
![]()
و شاید این آخرین پست باشه!
![]()
تقویم ۸۸
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


